تجربه ای ناب از کارآفرینی اجتماعی در حوزه معلولین
چهارشنبه ۶ خرداد، انجمن حامیان فرهنگ قرض الحسنه و کارآفرینی اجتماعی، میزبان یکی از چهره های تاثیرگذار و بی همتای فضای کسب و کار ایران است. فردی که بینش و نگرش متفاوت و متعالی او به کار و هدف اجتماعی، سبب شده که بتواند در طول دوران زندگی پرثمر خود، تاکنون منشا اقداماتی شود که شاید باور کردنشان راحت نباشد.
برای آشنایی بیشتر با ایشان، مناسب دیدیم که به بازخوانی مصاحبه ای بپردازیم که در شماره ۲۸ ماهنامه کارآفرین ناب به چاپ رسیده و در آن سید محمد موسوی، از باورها، نگرش و ارزشهای شخصی و نیز خاطرات تلخ و شیرین زندگی اش برای مخاطبان می گوید.
اصل این مصاحبه را می توانید از سایت کارخانه فیروز، دریافت کنید(http://goo.gl/byNTLD):
03
از صندلی چرخ دار تا چرخ های صنعت ایران با سید محمد موسوی

واژه معلول برگرفته از ریشه عربی عله در تعریفی ناصحیح، اصطلاحاً به آن دسته از انسان هایی اطلاق می گردد که به انحاء مختلف، دارای نقص جسمانی بوده و این نقصان جزء لاینفکی از زندگی این افراد است، به نحوی که مانع بزرگی در دستیابی آنان به درجات متعالی مادی و معنوی به شمار می رود.
مروری بر تاریخ آفرینش و حیات انسان ها در قرون متمادی و نحوه شکل گیری جوامع بشری نشان می دهد، معلولیت قدمتی همپای تاریخ بشر دارد و همواره در تمام دوران ها انسان های دارای نقص جسمی، محکوم به ترحم و دلسوزی بوده و خاصِ آن زمان که قوای جسمانی و توان یدی عامل اصلی قدرتمندی اقتصادی خانواده ها به شمار می رفت، معلولیت به ویژه در مردان که ابزار جنگی و معیشتی لقب می گرفتند، یک ذلت بزرگ به شمار می رفت و معلول در بهترین حالت، نان خور خانواده محسوب می شد.
با شکل گیری انقلاب صنعتی در اروپا و با ورود صنعت به زندگی انسان ها، کم کم تفکرات قدیمی رنگ باخت و فکر و اندیشه انسان ها، خالق ماشین آلاتی گردید که بی هیچ چون و چرایی نقش قدرت بدنی را در معاش بشر به حداقل کاهش داد، تا در این میان معلولان نیز فرصتی برای خودنمایی بیابند و تفکرات قدیمی و خاک خورده نیاکان بشر به فراموشی سپرده شود، تا آن جا که مدافعان حقوق بشر خواهان برقراری عدالت و تساوی فرصت ها میان معلولان و تندرست ها گردیده و امروزه ده ها سازمان بین المللی از این قشر حمایت می کنند.
اما در کشور ما هنوز تساوی فرصت ها برای معلولان معنای واقعی خود را نیافته و تلفظ واژه معلول، ناخودآگاه محرومیت و ناتوانی را در ذهن آدمی تداعی می کند و اغلب مردم نگاهی از دریچه ترحم توأم با اعتقادات دینی به معلولان دارند، به نحوی که با دیدن وضعیت جسمانی یک فرد دارای معلولیت، شکرانه سلامتی خود را به جای می آورند و یا از پروردگار خود برای وی آرزوی سلامتی می کنند.
در ایران بزرگ ترین اقلیت جمعیتی یعنی معلولان از حداقل امکانات رفاهی برای حضور اجتماعی برخوردارند و بستر مناسب برای رشد استعدادهای خدادادی این افراد محیا نیست؛ زیرا نگرش عمومی نسبت به این افراد هنوز به درجات تعالی نرسیده و زمان لازم است تا تجربه های موفق در رعایت حقوق شهروندی شامل حال این افراد به ظاهر ناتوان گردد.
در چنین شرایطی در دهه های اخیر اندک انسان هایی هم وجود داشته و دارند که به هر سببی (خواه حمایت خانواده و خواه همت ذاتی) موفقیت را لمس کرده اند و الگوی جامعه خود بوده اند.
سید محمد موسوی از شمار معلولانی است که توانست در جریان رویارویی با بیماری فلج اطفال که هر دو پا و تا حدودی یک دست او را درگیر کرده بود، با اعتقاد قلبی بر این باور که معلولیت محدودیت جسم است و نه ناتوانی، در عرصه مدیریت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران به عنوان کارآفرین نمونه، سهم قابل توجهی از تولیدات ملی را به خود اختصاص داده و در کنار این شکوفایی فکری، توانمندی های خدادادی خود را در راه خدمت به همنوعان خویش به کار بندد.
این داستان، قصه ای واقعی از زبان مردی است که شاید تعاریف بدیع وی از واژه معلولیت و تأثیر خدمات وی به جامعه معلولان در ایران، سال ها بعد و برای آیندگان ملموس تر از امروز باشد.
در خرماپَزان تابستان سال ۱۳۳۳در شهر قزوین و در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. من پسر پنجم خانواده بودم. پدرم مرحوم سید قوام، از معتمدین شهر قزوین بود و در خیابان عبیدذاکانی این شهر مغازه علافی (خواربارفروشی عمده) داشت و به عنوان امین روستائیان محصولات آن ها را به معرض فروش می گذاشت. از ساداتی که در کنار تَدین، بسیار مقید به رعایت حق الناس و مورد احترام مردم بود.
نام مادرم فاطمه بود. مادری که اگر چه در کودکی مرا تنها گذاشت و در نه سالگی ام به دیار باقی شتافت، اما سایه چند ساله او بر سر من بسیار در زندگی و آینده ام تأثیرگذار بود.
چرا نمی توانم راه بروم؟؟!!
اگر چه از سن دو سالگی و آغاز معلولیت ام چیزی به خاطر ندارم، ولی از گفته های اطرافیان این چنین پیداست که بر اثر یک تب شدید و بیماری پاهایم قدرت کافی برای حرکت را از دست داده بود و این موضوع خانواده ام را نگران می کرد. وضعیتی که ممکن است هر پدر و مادری را به زانو در آورد.
هر روز این تفاوت با همسالان برایم بیش تر مشهود می شد و دوست داشتم پا به پای بچه ها از بازی های کودکانه برخوردار شوم.
مادرم از این وضع خشنود نبود و این را از چشمانش می خواندم. اگر چه آن موقع ها خبری از مشاور و روانشناس نبود و از او انتظار برخورد صحیح و منطقی با نقص جسمانی فرزندش نمی رفت، ولی مادرم با درایت ذاتی و خدادادیش باعث شد تا مسیر زندگی من جهت صحیح و عاقلانه ای را بیابد. مسیری که شاید اولین جرقه های مثبت زندگی را برایم رقم زد.
مادرم گوشه ای نشست و از پارچه های ساتنی که در خانه بود یک شنل دوخت …
هیچ وقت فراموش نمی کنم، روزی لباسی بر تن من نمود که شبیه لباس پادشاهان بود و مرا بر روی صندلی در کوچه نشاند و گفت:
سهم تو دویدن و راه رفتن نیست، سهم تو فرمان دادن به بچه هاست. تو به آن ها بگو چگونه بازی کنند…
آن لحظه احساس خوبی داشتم و آرام شده بودم …
دوران کودکی را با غم از دست دادن مادرم سپری کردم و بنا بر مشکل جسمی اولیاء مدرسه مرا در هفت سالگی ثبت نام ننمودند و با یک سال تأخیر قرار شد درس بخوانم. برای ثبت نام به همراه برادر بزرگ ترم وارد دبستان رزبان شدیم. دودستی و محکم پای برادرم را چسبیده بودم و با اضطراب و کنجکاوی به چهره مردی می نگریستم که معمم بود و مدیر دبستان. او با لحنی خاص خطاب به برادرم گفت :” چرا این بنده خدا را اذیت می کنید؟ این بچه درس و کتاب را می خواهد چه کار؟ ماشاالله سید قوام چند تا پسر دارد. هرکدام یک لقمه دهان این بچه بگذارند، شکمش سیر می شود. ببرید خانه آزار ندهید طفلکی را ! “
و یقیناً این اولین بار بود که نگرش نادرست مردم نسبت به معلولیت را لمس کردم …
با اِصرار برادرم در دبستان رزبان مشغول به تحصیل شدم، اما هیچ وقت این برخورد – آن هم از سوی یک فرد مذهبی و فرهنگی جامعه- از ذهنم پاک نشد…
دوران تحصیل در مقاطع دبستان و دبیرستان هم در شهر قزوین سپری شد و عجیب این که در همه طول تحصیل ام، لیدر و راهنمای بازی های کودکانه بودم.
در مقطع دبیرستان شدیداً به عکاسی علاقه مند شدم و با چاپ عکس و روتوش بر فیلم، سعی کردم تا هزینه های خودم را پوشش دهم و البته در این راه موفقیت هایی هم داشتم؛ مثلاً یک بار در مسابقات عکاسی در سطح کشوری در دبیرستان مقام دوم را کسب نمودم.

ه

چرا شاگرد زرنگ دبیرستان گوشه گیر می شود؟
۳ سال پیاپی در آخرین سال تحصیلی دبیرستان مردود شدم و نمی توانستم درس بخوانم. این گوشه گیری و انزوا را فقط خانواده هایی می فهمند که کودک یا نوجوان معلول در خانه دارند …
در اوج بلوغ و جوانی روزها و ساعت ها گوشه ای می نشستم و با خود فکر می کردم و در نهایت حاصل کلنجار رفتن های طولانی من با افکار جدید این بود که ارزشمندی انسان ها گاهی در مادیات خلاصه می شود. خوب می دانستم که تن باید سالم باشد، باید فعالیت کند و از موهبت های مادی برخوردار شود، باید بتوانم به سفر بروم. من هم دلم می خواست پا به پای جوانان، ورزش کنم و تیپ بزنم و جوانی کنم، اما معلولیت برایم محدودیت را به ارمغان آورده بود. راه رفتنم راه رفتن معمولی نبود. نمی توانستم خودم را مطرح کنم. همیشه به این فکر می کردم که حالا اگر درس هم خواندم فرض بر این که به مرتبه بالایی هم رسیدم و وضعیت مالی خوبی هم داشتم اما وقتی نتوانم از پله های هواپیمای شخصی خودم بالا بروم و با این جسم ناتوان نتوانم از موهبت ها و امکانات مادی استفاده کنم، زندگی چه معنایی دارد؟ این جا بود که حس انزوا و افسردگی به انسان پر شَر و شوری چون من غلبه می کرد و اگر خانواده و اطرافیانم نبودند، معلوم نبود قصه افسردگی ام از کجا سر در می آورد؟
آن روزها تعریف صحیحی از معلولیت نداشتم و براساس جو قالب جامعه قبل از انقلاب، ارزیابی ها مادی بود و من هم که می دیدم جایگاهی در جامعه ندارم، مرتب با خود تکرار می کردم : “برای چه باید درس بخوانم؟ اصلاً چه فایده دارد با این جسم ناقص…. تا این که با مطالعه کتاب های شهید مطهری و دکتر علی شریعتی، با فضاهای جدید فکری آشنا شده و متوجه شدم همه جوانب زندگی را نباید مادی ارزیابی کرد. فهمیدم که انسان ها جایگاه خاصی در آفرینش دارند و اشرف مخلوقات هستند و این گونه بود که رسالت و جایگاه خودم را در جامعه پیدا کردم و پی بردم چقدر انسان ها می توانند در جامعه مفید و مؤثر باشند، حتی اگر معلول باشند و کمی محدودتر از دیگران…
فضای فکری ام عوض شده و ملاک ها و ارزش های زندگی ام رنگ و بوی جدیدتری به خود گرفت و کم کم برای خود یک جایگاه در جامعه احساس کردم و مصمم شدم تا ادامه تحصیل دهم و در عرصه علم و دانش خودنمایی کنم و از دریچه ی فکر، اندیشه، امور تحقیقاتی، پژوهشی و مدیریتی در جامعه بدرخشم.
می خواست در زندگی مفید باشد و شد…
سه سال درجا زدن در گرفتن دیپلم و ترک تحصیل خسته ام کرده بود، اما اراده ام برای ادامه تحصیل جدی بود. می خواستم در زندگی مفید باشم …
می نشستم گوشه ای و مفید بودن را برای خودم معنا می کردم. بارها با خودم می گفتم: ” بقا در این نیست که انتهایش به مرگ ختم شود، بلکه بعد از مرگ، زندگی دوباره شروع می شود. “
بالاخره تصمیم خودم را گرفتم «من باید پزشک شوم و از معلولیت ها پیشگیری کنم … همین و بس»

ه
روایت راهروهای پیچ در پیچ و صندوق پول
آن زمان”هادی آباد”منطقه فقیر نشین قزوین بود و اهالی آن از محروم ترین افراد روزگار، و آن چه در دل و ذهن من می گذشت تأسیس مطبی بود با راهروهای پیچ در پیچ و پزشکی که به داد محرومان و معلولان می رسید و صندوقی که هر کس بنابر توانایی مالی خود پولی در آن می ریخت …
تصویر صندوق آویزان در راهرویی پُر پیچ و خم که کسی نتواند مبلغی که بیماران در آن می اندازند را ببیند، برایم تبدیل به آرزو شده بود و دوست داشتم روی صندوق بنویسم”آن قدر پول در این صندوق بیاندازید تا پزشک تان از گرسنگی نمیرد” و هر زمانی که در صندوق به اندازه گذران امور زندگی معمولی ام پول ریخته شد، صندوق را از آن محل بردارم و یا روی آن بنویسم ” به حد کافی در این صندوق پول ریخته شده است، دیگر نیازی نیست …”
سال ها فاصله گرفتن از تحصیل و نگرانی از قبول نشدن در کنکور، باعث شد فکر رفتن به آمریکا به سرم بزند. آن زمان خیلی از جوان ها برای ادامه تحصیل به آمریکا می رفتند و چند نفر از دوستانم به من اصرار داشتند که من هم به آمریکا بروم … برادر بزرگ ترم سید احمد و برادر دیگرم سید علی هزینه های تحصیل را تقبل کردند و من با انگیزه این که پزشک شوم و از معلولیت ها پیشگیری کنم و در منطقه فقیر نشین مطب بزنم و… راهی آمریکا شدم.
محدودیت های جسمی وقتی با ندانستن زبان انگلیسی در کشوری غریب جمع شود، استیصال حتمی است. آن زمان امکانات ماهواره، اینترنت و تلویزیون هم نبود و این به شرایط موجود دامن می زد…
به کشور آمریکا رسیده بودم و دنیایی تازه پیش رویم باز شده بود. مردمی با فرهنگ های مختلف و دریغ از حتی یک دوست ایرانی یا خارجی.
آن زمان وسایل ارتباطی هم این طور نبود که راحت با ایران ارتباط داشته باشیم و وضعیت مالی خوبی هم نداشتم که بخواهم تند تند تلفن بزنم؛ باید با پول کمی که داشتم هم پول کالج را می دادم و هم زندگی می کردم و جالب این که هیچ کس را نمی شناختم.
سال ۱۳۵۵ بود که زندگی مجردی و دانشجویی من در آمریکا شروع شد. همه چیز با ایران فرق داشت اما من عزمم را جزم کرده بودم که یک پزشک برگردم و وضع مالی ام هم خوب نبود که بتوانم هر سال به ایران برگردم. بنابراین تصمیم گرفتم تا پزشک نشدم بر نگردم، زیرا پول رفت و آمد نداشتم و فقط می توانستم تمبر بخرم و روی پاکت نامه بچسبانم ….

آشنایی با جنبش دانشجویی
تنها چند ماه از ورودم به آمریکا نگذشته بود و سخت مشغول درس خواندن بودم که با فضاهای سیاسی و اجتماعی جنبش دانشجویی خارج از کشور آشنا شدم. از آن جایی که مطالعه کتاب های مختلف، تحولی در من ایجاد کرده بود، رسالت اجتماعی ام را احساس می کردم و فکر می کردم یک مسلمان باید فرد مفیدی در جامعه باشد و همین تفکر و فضای باز سیاسی خارج از کشور مرا ناخودآگاه به سمت فضاهای سیاسی و اجتماعی می کشید. در این میان درس هم می خواندم و ۶۰ واحد از درس ها را هم پاس کرده بودم…
دبیر تشکیلات دانشجویان خارج از کشور در منطقه خودم
پیوستن به جنبش دانشجویی خارج کشور و گرفتن عنوان دبیر تشکیلات از خاطرات خوب من است.
آن جا بحث های آزاد برگزار می کردم و در بسیاری از این بحث های آزاد جلوی اندیشه های چپ گرایانه و مارکسیستی می ایستادم و با اعتقاد راسخ از اسلام، با اَدله و منطق دفاع می کردم.
تحرک جسمی ام کم بود، ولی می توانستم خوب صحبت کنم و مسائل را تجزیه و تحلیل و جمع بندی نمایم. همان روزها بود که خبر پیروزی انقلاب اسلامی در جهان پخش شد و من می دانستم که اعتقادات اسلامی چه رسالت سنگینی بر دوش ام گذاشته و مفید بودن در جامعه مهم ترین هدفم بود.
همواره بر این باور بودم که انبیاء آمده اند، انسانیت را احیا کنند و اعتقاد داشتم انسان به تاسی از خداوند که رحمان و رحیمِ است، باید سراپا رحمانیت باشد و جامعه و انسان ها را به شکلی بسازد که استعدادها بارور شوند، انسان ها رنج نکشند، باید بستری در جامعه ساخت که انسان ها از بُعدِ روحی و معنوی به درجات متعالی برسند و این بستر نمی توانست در یک جامعه فقر زده باشد، نمی توانست در جامعه ای تبلور داشته باشد که همواره انسان ها کار کنند تا پول درآورند، بخورند تا زنده بمانند. هنوز هم اعتقاد دارم انسان ها باید در زندگی عاشق شوند و عشق بورزند و با عشق زندگی کنند. هنوز هم معتقدم که یک فرد معلول می تواند در جنبش کشورش مبارز و فعال باشد.
کم کم فراموش کردم که معلول ام و احساس می کردم چقدر پویا و فعال هستم و این جا بود که معلولیت دیگر برایم معنایی نداشت و کم کم رنج معلولیت مرا به خدا نزدیک تر می کرد. احساس می کردم خدا مرا این گونه پسندیده و حتماً حکمتی است که من از آن بی اطلاع ام. می دانستم که خداوند زیباست و همه کائنات را زیبا آفریده و زیبا می پسندد. به این معنا رسیده بودم که معلولیت چقدر زیباست و رنج معلولیت در تن کم کم جنبه عشق بازی با خدا را پیدا می کند …
معلولیت سرفصلی از عشق است
معلولیت سرفصلی از عشق بازی با خداست، معلولیت گلی است که خداوند به آدمی هدیه می دهد تا او را عاشق خودش کند. البته این در صورتی است که دیدگاه صحیح باشد، اما اگر تفکر فرد این باشد که من معلول ام و نمی توانم خوب حرکت کنم و یا برقصم تبدیل به ذلت می شود و اگر این سوال ها تکرار شود که چرا بدن من معیوب است؟ چرا به مانند انسان های تندرست نمی توانم بدوم و یا ورزش کنم؟ و…. معلولیت می شود مصیبت عظما.
انسان با افکار، روح و اعتقادات خودش معنا می شود، نه با جسم اش، جسم فنا پذیراست… و معلولیت یک بسته و هدیه خداوندی است.
من امروز معلولیت را هدیه خدا به خودم می دانم. اگر هر مقدار توانستم بنشینم و بیاندیشم و سرگرم جذابیت های مادی جامعه نشوم، همه این ها را مرهون این محدودیت تن می دانم که خدا لطف کرد و ترمز شدیدی گرفت در سراشیبی زندگی، آن هم در جوانی و مرا وادار کرد که خودم را با ابعاد روحی و معنوی ام ارزش یابی نموده و دریابم.
تصمیم گرفتم به ایران برگردم
اولین روز سال ۱۳۵۸ بود که بلیط برگشت به ایران را رزرو کردم؛ چون می دیدم که اندیشه های غیر اسلامی در قالب جنبش مبارزاتی دانشجویی خارج کشور شکل می گرفت.
مردم آن ها را نمی شناختند و فقط می دانستند آدم های مبارز ضد شاه و استعمار هستند که از خارج کشور آمده اند و خوب حرف می زنند اما ما با آن ها بحث آزاد کرده بودیم و آن ها را کاملاً می شناختیم. من بر خودم واجب دانستم سریع به ایران برگردم، زیرا فضای ایران بسته بود و مردم تمرین سیاسی نداشتند، آدم های معتقد و مبارزی که تبحری در تحلیل مسائل سیاسی نداشتند. آن روزها مردم تشنه دانش سیاسی بودند و من فکر کردم باید برگردم و سنگر را حفظ کنم و اولین روز سال ۵۸ بود که به ایران برگشتم.
کار فرهنگی می کردم
آمدم داخل ایران و شروع کردم به فعالیت های فرهنگی علی الخصوص در شهر صنعتی البرز که بیش تر کارگر نشین بود و جناح های چپ ( اندیشه های مارکسیستی) کارگرها را هدف قرار می دادند. در شهر صنعتی البرز در کارخانه ها بسیار فعال، کار فرهنگی می کردم و از اعتصابات جلوگیری می نمودم. آن گروه ها احساسات عمومی کارگری را دستاویز قرار داده و کارگران را به اعتصاب و گرایشات عجیب تحریک می کردند.
در سال های اولیه انقلاب نشریاتی از سوی گروه های مختلف چاپ می شد و کارگرها هم که انسان های ساده دل و پاکی بودند زود فریب نشریات و عقاید چپی را می خوردند. در بدنه صنعت و در موضع فرهنگی و آگاه سازی، در بخش فرهنگی کمیته بعد از انقلاب، در شهر صنعتی البرز مشغول به کار شدم.
فعالیت گروهک ها
تابستان سال ۵۸ کردستان شلوغ شد. در سخنرانی حضرت امام (ره) احساس کردم دل این مرد بزرگ با این سن و سال برای مردم می تپد و چقدر این گروهک ها اذیت اش می کنند و نمی گذارند کشور آرام باشد. کردستان شلوغ شده بود و من در سخنرانی امام، سخت دلم گرفت زیرا می دیدم چه شیطنت هایی از طرف ابرقدرت ها به ما وارد می شود. تصمیم گرفتم به کردستان بروم. آن جا نقش مارکسیست ها و چپی ها پُر رنگ تر بود، دوستان گفتند: آن جا به حد کافی نیرو اعزام شده، شما به سمت سیستان و بلوچستان بروید و مراقب باشید که آن جا را خراب نکنند و من با عده ای از دوستان به طور حفاظت شده عازم زاهدان شدیم.
از پایه گذاران کمیته امداد امام (ره) در سیستان و بلوچستان بودم
اوایل شکل گیری نظام بود. مکان و جایگاه ارگان ها به صورت کامل مشخص نبود و نمی توانستیم جای مشخصی برای استانداری، فرمانداری، سپاه یا جهاد سازندگی تعریف کنیم. هنوز استان هایی بودند که به دلیل عدم آگاهی سیاسی، توسط افراد نامناسب اداره می شدند و مسئولان استانی بیش تر افراد غیر بومی بودند که سُکان انقلاب را به دست گرفته بودند. در این زمان عده ای از گروهک هایی که برای تحریک اذهان عمومی فعالیت کرده و بحث های تنش زا را مطرح می کردند، با ارائه بحث های آزاد به اختلافات شیعه و سنی دامن می زدند.
من و گروهی از دوستان در آن زمان به استانداری سیستان و بلوچستان رفتیم و در آن جا مستقر شدیم و با این که محل استقرارمان استانداری بود، اما همزمان در سپاه و جهاد سازندگی فعالیت می کردیم و این افتخار را دارم که یکی از پایه گذاران شعبه کمیته امداد امام (ره) در سیستان و بلوچستان بودم. حس می کردم که نیاز است در همه حوزه ها باشم و کار کنم، چرا که هنوز امور کشور سازماندهی نشده بود.
انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه ها !!!
بسته شدن دانشگاه ها در سال ۵۸ یکی از اتفاقات نادری بود که در بحث آموزشی کشور مطرح شد و من و بسیاری دیگر را درگیر کرد. تابستان ۱۳۵۸ بود که به همراه دوست خوبم سید محسن موسوی که در آمریکا و شهر آتلانتا نیز با هم فعالیت می کردیم و اکنون یکی از سه دیپلماتی است که اسیر اسرائیل است، به دانشگاه تهران مراجعه کردیم تا ترم های باقی مانده از دانشگاه را در آن جا بگذرانیم. همراه او به دانشگاه تهران رفتیم و دانشگاه نیز قبول نمود که درس مان را در ایران ادامه دهیم، اما متأسفانه با انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه ها مصادف شد و زمانی به خودم آمدم که دیدم سن و سالی از من گذشته و زمان آزمون های پس از شورای انقلاب فرهنگی سپری شده و من آنقدر درگیر کارهای اجرایی انقلاب شده ام که مجالی برای ادامه تحصیل نمی ماند…

مسئول آموزش سیاسی سپاه
مدتی بعد از فعالیت در سیستان و بلوچستان و همزمان با رویارویی بنی صدر و مرحوم شهید بهشتی به قزوین برگشتم و در صف حضرت امام و شهید بهشتی قرار گرفتم. شدیداً با گروهک ها، مخصوصاً گروهک مجاهدین خلق که هنوز سلاح به دست نگرفته و اعلام مبارزه مسلحانه نکرده بودند، مخالف بودم. البته هنوز ترورها شروع نشده بود و صف کشی ها زیاد مشخص نبود.
عضو سپاه پاسداران قزوین شده و مسئول آموزش سیاسی سپاه بودم؛ یعنی هر فردی که می خواست عضو سپاه شود باید یک دوره آموزش عقیدتی، نظامی و سیاسی می دید و من در واحد آموزش، مسئول آموزش سیاسی بودم تا هر فردی که می خواست وارد سپاه شود تحلیل جامعی از تاریخ، انقلاب و حرکت گروهک ها داشته باشد.
در این دوران کشاکشی بین خطوط انحرافی گروهک ها نسبت به خط مقدس حضرت امام به وجود آمده بود. گروهک ها مملکت را از داخل دچار نفاق کرده بودند و می دیدم که کشور نوپاست و هنوز سکوها و مبانی نظام شکل نگرفته است؛ مسئولان قانون اساسی را می نویسند و از آن طرف گروهک ها شیطنت می کنند، کردستان شلوغ بود و ما گوش به فرمان معمار کبیر انقلاب بودیم که ناگهان خبر حمله عراق را شنیدیم …
از یک سو ابر قدرت ها پشت عراق بودند و از سوی دیگر رزمندگان ما جوان و بی تجربه. کسی تجربه دولت مردی نداشت و در دولت فعالیت نکرده بود و افرادی که به جبهه ها اعزام می شدند، تنها کسانی بودند که یاران امام بوده و از جان شان مایه می گذاشتند. فشار بسیار سنگینی روی کشور بود و بدتر از همه این که بنی صدر خائن در کشور رئیس جمهور بود.
جنگی آغاز شد و ما باید دفاع می کردیم. از طرفی کردستان شلوغ شده بود. غبار نابسامانی سیاسی و ابر تیره و تار همه جا را فرا گرفته بود و در این میان بهترین نیروهای مؤمن و صدیق جذب جنگ شده و به شهادت رسیدند.
در این کشاکش دَهر، وظیفه خودم می دانستم تا در سپاه و در سنگر آموزش خدمت کنم؛ چرا که پاهایم دچار فلج اطفال بود. نمی توانستم به جبهه بروم ولی کار فکری می کردم و آموزش های سیاسی را بر عهده داشتم.
سپاه آن روزها همه جا فعالیت می کرد. به منظور روشنگری به دبیرستان ها و کارخانجات می رفتم و به طور میانگین روزی ۳ سخنرانی داشتم و در کنار آن در شهر قزوین هم بحث آزاد راه می انداختم. از آن جایی که دانشجوی خارج از کشور بودم و به صحبت های گروهک ها آشنایی داشتم، در مساجد و مکان های مختلف با آن ها اعلام بحث آزاد می نمودم.
فرار بنی صدر
خرداد ماه سال۱۳۶۰ بنی صدر از ایران گریخت. پس از رفتن او گروهک ها صف کشی کردند و ترورها شروع شد و به من هم اطلاع رسیده بود که در لیست ترورها قرار دارم اما من کجا و توفیق شهادت کجا؟
آن روزها فرمانده سپاه شهر صنعتی البرز شدم و با حفظ سِمت نماینده دادستان کل انقلاب نیز بودم و هم چنین مسئولیت ستاد بازسازی مناطق جنگی در خصوص صنعت و کارخانجات را بر عهده داشتم، وظیفه ی این ستاد این بود که از شهر صنعتی نیروها را ساماندهی کرده و به مناطق جنگی می فرستاد و عده ای را برای کارخانجات مناطقی که از جنگ آسیب دیده بودند، اعزام می کرد.
آن روزها شهرهای صنعتی زیاد نداشتیم، فقط چند شهر مانند تبریز و البرز و … بودند که شهر صنعتی البرز قزوین، بزرگ تر از همه آن ها و قطب صنعتی کشور بود و من در آن جا فعالیت کرده و در کنار دوستان امکانات صنعتی را به جبهه می فرستادیم.
نمایشگاه پاسداران صنعت اسلام
آن زمان یک نمایشگاه به نام نمایشگاه پاسداران صنعت اسلام برپا کردم. آن روزها برپایی نمایشگاه و جشنواره و همایش مثل امروز باب نشده بود؛ اما به طور میانگین سعی می کردم هر دو ماه یک بار سمینار برگزار نمایم.
بلافاصله کانون ها را ایجاد کردیم،کانون انجمن اسلامی، کانون مدیران، کانون شوراهای اسلامی، کانون انجمن اسلامی کارگری و… کانون ها ارگانیسم و سازماندهی شدند و بخش های کارشناسی را ایجاد کردیم؛ به عنوان مثال اگر به دلیل تحریم به یک کارخانه ای مواد اولیه نمی رسید، کارشناسان بررسی می کردند و از دیگر واحدهای صنعتی، به آن جا کمک می رساندند.
این نمایشگاه یک نمایشگاه استثنایی بود که با موضوع خودکفایی فعالیت می کرد. در آن جا فقط بحث نمایش دادن و فروش کالا نبود؛ نمایشگاه عبارت بود از تمامی واحدهای صنعتی منطقه که می بایست سیستم صنعتی، تولید، مواد اولیه و حتی ضایعات واحد خود را به نمایش می گذاشتند. این واحد ها به صنایع کانی، لوازم خانگی، برق، الکترونیک و … دسته بندی شد و بیش از ۷۰ تن از نمایندگان مجلس برای بازدید آمدند. همان سال بانک اطلاعاتی را ایجاد کردیم که به جرأت می توان گفت به نوعی پایه گذار بانک اطلاعاتی وزارت صنایع شد. آن روزها کامپیوتر معمول نبود، اما با دسته بندی اطلاعات و در اختیار گرفتن نرم افزار های مختلف، آن نمایشگاه تبدیل به نمایشگاهی سودمند شد.
در روز افتتاح نمایشگاه نیز نخست وزیر وقت حضور داشت. نمایشگاه از جایگاه بزرگی برخوردار بود و سعی کردیم سمت و سوی نمایشگاه را بحث جبهه، جنگ و خودکفایی صنعتی قرار دهیم. یک قسمت از نمایشگاه به نام جنگ و صنعت، نام گذاری شده و موادی که به درد جبهه ها می خورد در آن جا به نمایش در می آمد. به خاطر دارم گام اول در صنایع خودکفایی سپاه پاسداران، در شهر صنعتی البرز برداشته شد و تراشیدن لوله های خمپاره را برای اولین بار انجام دادند. در آن زمان بود که مسئولان متوجه شدند که در شهرهای صنعتی چه امکاناتی وجود دارد؛ زیرا اصلاً از واحدهای صنعتی شهرها خبر نداشتند.
در سپاه اتاقی به عنوان بازداشتگاه وجود داشت که غالباً خالی بود؛ زیرا ما با میکروفن، بلندگو و سخنرانی، اکیپ های کارشناسی را در قالب صحبت، منطق و کارشناسی جا می انداختیم و امنیت شهر را خیلی خوب انجام دادیم. در این نمایشگاه بخشی مخصوص مخترعین و صاحبان طرح های جدید بود که از سراسر ایران آن عزیزان را فراخوان نموده بودیم.
فرمان ۸ ماده ای امام
کم کم حضرت امام دستوری دادند که به نام فرمان ۸ ماده ای امام معروف شد و براساس این فرمان همه ارگان ها باید مشغول کار خود می شدند. سپاه باید کار خودش را می کرد، وزارت خانه ها، دادگاه ها، دادسراها و دادگاه انقلاب و … نیز باید در حوزه فعالیت خود کار می کردند. در این میان من همه کاره بودم. عضو سپاه بودم، در اداره کار، اداره صنایع و دادگاه انقلاب کار می کردم و به عنوان مسئول بخش امنیت در بخشداری و فرمانداری نیز فعالیت داشتم و در کنار همه این ها کارهای مربوط به ۱۰۰هزار نفر نیروی کارگری که محل سکونت شان شهرک الوند بود، که نه شهردار داشت و نه فرماندار، باید انجام می دادم.
فرمان ۸ ماده ای امام می گفت که هر کس به کار خودش مشغول شود و من این همه کار داشتم. اولین کارم این بود که از این فرمان استقبال کردم، زیرا معتقد بودم که باید مملکت به سمت نظم و نسق حرکت کند. استعفایم را نوشته و باز به بلوچستان برگشتم و البته این بار قائم مقام استاندار در امور بیگانگان و مسائل مرزی و هم چنین سرپرست شورای افاغنه شدم. ۸۰۰ کیلومتر مرز مشترک با افغانستان داشتیم و مشکل مرزی و امنیتی بیداد می کرد. افغانی ها واقعیتی مهم بودند و مسئله امنیت موضوع بسیار مهم تری بود.
۲ سال از این موضوع گذشته بود که به قزوین برگشتم، احساس کردم آن شور و شعف و احساسی که نسبت به اوضاع و احوال داشتم را دیگر ندارم زیرا می دیدم که روحیات من برای کار کردن با عزیزان دولتی جور نیست. به طور مثال فردی که گروه خونش B+ یا o-است هر دو انسان هستند، اما خون یکی از آن ها را نمی توانند به بدن دیگری بزنند. من نیز می دیدم گروه خونم به آن ها نمی خورد و نمی توانم با این اوضاع دولتی کار کنم. به قول بعضی از دوستان من رادیکال و تند بودم و مانند غذای هندی بودم که فقط به مزاج هندی ها خوش می آید، تند بودم و نمی توانستم آرام باشم. همیشه نسبت به بعضی از حرکت هایی که عدالت در آن نبود معترض بودم و محکم می ایستادم و برای همین سازگاری نداشتم و از ارگان های دولتی جدا شدم.
من فقط مدیریت کردم….
سال ۱۳۶۵ مسئول اداره پست و تلگراف و تلفن شهرستان قزوین شدم. اداره ای که اصلاً فضایش فضای سیاسی نبود. کماکان کارهای اجتماعی، فرهنگی و مذهبی را با بچه ها در شهر ادامه می دادیم و در آن روزها یک تجمعی از بچه های مذهبی و انقلابی در یکی از مساجد قدیمی قزوین به نام مسجد بلاغی راه انداختیم. همه جمع می شدند و سخنرانان خیلی خوبی می آوردیم، مخصوصاً سخنران ها بیش تر در زمینه اخلاق و مسائل اخلاقی سخن می گفتند. در واقع سعی می کردیم بچه های خوب شهر را که بعضی از حرکت ها آن ها را دلسرد می کرد، در قالب یک تشکل همراه خود داشته باشیم.
بعد از یک سال فعالیت در اداره ی پست احساس کردم حقوقی که می گیرم، حتی کفاف اجاره خانه مرا نمی دهد. آن روزها آقای مرتضی نبوی وزیر پست و تلگراف از همشهریان ما بود و مرا در زمینه مسائل سیاسی اجتماعی قبول داشت. در حالی که رئیس اداره پست بودم، در جلسه شورای معاونان وزارت خانه نیز در بعضی مواقع شرکت می کردم، یعنی به نوعی مشاور ایشان بودم ولی باز این درآمد کفایت نمی کرد و زندگی ام نمی چرخید، تا این که فکر کردم تصمیم گرفتم جای دیگری کار کنم تا حقوق بیش تری بگیرم. باید جایی می رفتم که کار سیاسی اجتماعی نداشته باشد، چرا که می دانستم در شهر قزوین اگر جایی کار کنم که بوی سیاسی اجتماعی بدهد، موجبات اختلاف فراهم خواهد شد و حاکمین سیاسی شهر به بنده اجازه کار و… نخواهند داد.
سال ۱۳۶۵ در شهر صنعتی البرز یک شرکت خانه سازی وجود داشت که ورشکسته شده و پروژه هایش نیمه تمام مانده و نتوانسته تعهداتش را انجام دهد؛ یکی از دوستان پیشنهاد داد مدیریت آن را قبول کنم، خودم را می دیدم که ۶۰ واحد در رشته پزشکی گذرانده و از فعالیت های ساختمان چیزی نمی داند …
اما هر چه بود حقوق اش خیلی بهتر از جای قبلی بود. پشنهاد را پذیرفتم و مدتی بعد مدیر عامل شرکت خانه سازی البرز شدم، شرکتی که صورت جلسه شده بود و باید منحل می شد. با تعداد ۱۲۸ واحد آپارتمان نیمه تمام و فقط ۳۵ درصد پیشرفت کاری مواجه بودم و هم چنین یکی دو پروژه کوچک که باید تکمیل و تحویل می شد. تصمیم گرفته بودم شرکت را زنده کنم.
از آن جایی که زمانی در شهر صنعتی البرز فرمانده سپاه بودم، صاحبان صنعت مرا می شناختند، رفتار مرا دیده بودند و اعتباری نزد آنان داشتم. پس تنها کاری که کردم این بود که به همه مالکین آپارتمان ها، امیدواری دادم و گفتم به اعتبار من پولی که باید در مرحله آخر بدهید، الان واریز کنید. از طرفی هم تعاونی های مسکن کارگری با توجه به شناختی که از من داشتند، به من اعتماد نموده و به راحتی کارهای جدید به من می دادند …
من فقط مدیریت کردم، تخصص ساختمان نداشتم. یک مدیر خوب در هر زمینه ای اگر بخواهد موفق شود باید بهترین مشاورین را برای خودش بگیرد. هنر مدیریت من در این بود که چون خودم علم ساختمان نمی دانستم، بهترین مشاورین را در زمینه های متفاوت مالی و ساختمانی به کار گرفتم. افرادی که هم امین و هم مجرب و متخصص بودند. من در این بین فقط مدیریت کلان و راهبردی کردم. از اعتبار آشنایی خودم در شهر استفاده کرده و امکانات را فراهم می نمودم.
دو سال نگذشته بود که شرکت به سوددهی رسید و سود را بین سهام داران تقسیم کردیم. پرسنل بیش تری گرفته و برای شرکت دفتری خریداری نمودیم. همزمان ۷ الی ۸ پروژه ی ساختمانی به رونق رسیده بود و ما بهترین پیمانکار منطقه شدیم، هم پروژه های صنعتی و هم پروژه های مسکونی اجرا می کردیم….
البته زمانی که در شرکت خانه سازی البرز بودم، فقط یک حقوق بگیر بودم. با برادرم سید محمود که در آمریکا بود، صحبت کردم که اگر ممکن است، سرمایه ای را در اختیارم قرار دهد!
برادرم به من اعتماد داشت و بخشی از سرمایه اش را در اختیارم گذاشت؛ ضمن این که مدیر عامل شرکت خانه سازی البرز بودم، سرمایه برادرم را در جای دیگری به کار گرفتم. اما رنج می بردم زیرا می دیدم در جامعه ما بستر محدودی برای سرمایه گذاری تعریف شده است. یا طلا و دلار بخرید افزایش یابد، یا کار دلالی کنید، یا زمین بخرید و …
دوست داشتم درآمد از محل تولید باشد، درآمد پاک و طیب باشد، باید انسان در راستای تولید و ایجاد اشتغال سرمایه گذاری کند. نباید درآمد از محل دلالی و خرید و فروش باشد. اما متأسفانه جامعه ما بستر اقتصادی این طور تعریف کرده و کسی که صاحب سرمایه است، ناخودآگاه باید یکی از این گزینه ها را انتخاب می کرد.
به ناچار وارد تخصص زمین و ساختمان شدم. تا این که بحث خصوصی سازی شرکت ها به میان آمد، شرکت خانه سازی البرز که سهام دارش شرکت های دولتی بودند، رشد کرده و نیروهای خوبی در آن کار می کردند و تبدیل به یک شرکت معروف و قدرتمند منطقه شده بود.
پس از ۶ سال تلاش، بحث فروش شرکت خانه سازی البرز پیش آمد. این شرکت به درد کسی می خورد که کار ساختمانی آن جا را قبول می کرد؛ مانند شرکت های دیگر نبود که فقط زمین، ماشین آلات و سوله، خرید و فروش کند. آن جا بحث کار ساختمانی بود و برگ برنده من این بود که تیم خوبی در اختیار داشته و همه اکیپ کاری را خودم گزینش کرده بودم و از طرفی مدیریت نیز به عهده خودم بود. بنابراین تصمیم گرفتیم سهام شرکت را با دوستانی که در تیم اجرایی مشغول به کار بودند، خریداری کنیم. سهام عمده شرکت را من به حمایت برادرم و هم چنین بخش فنی شرکت خریداری نمودیم. نکته جالب در مدیریت شرکت خانه سازی البرز این بود که بیش تر پروژه ها را حتی یک بار هم داخل اش نرفته بودم، فقط مدیریت می کردم.
دلایل موفقیت
معتقدم مدیر کسی است که بداند شغل اش معنای گدایی دارد، او باید گدای مشاوره، علم و تخصص باشد نه این که برای دریافت مبلغی دست گدایی دراز کند. از آن جایی که خودم فاقد تخصص بودم، تمام سعی ام را کرده ام همیشه از متخصصین و کارآمدترین انسان ها مشاوره بگیرم و سپس با برنامه ریزی درست، بهترین مدیریت راهبردی را داشته باشم. مدیر کسی است که افق، استراتژی ها و اهداف را ترسیم می کند و برای رسیدن به اهداف برنامه ریزی می کند و در برنامه های خود از سرمایه و تخصص به بهترین وجه ممکن استفاده می کند. همواره در مدیریت، خدا را ناظر می دیدم و در مورد کارکنانم نیز به عدالت رفتار می کردم، با آن ها بحث مدیر و کارمندی نداشتم، همیشه با آن ها دوست بودم و فضای خوب انسانی ایجاد می کردم و کارکنان هم با تمام وجود خودشان را در اختیار تشکیلات می گذاشتند.
هرگز فراموش نکرده بودم که در کشور انقلاب شده است و ما باید کشور را متحول کنیم، ارزش بیافرینیم، حضور اجتماعی داشته باشیم، انسان های خوب را در کنار هم ارگانیزه کنیم، حرکت اجتماعی کنیم، این همیشه سرلوحه کار من بوده؛ اما برای امرار معاش مدیر خانه سازی البرز بودم.
همیشه به مدیر عامل ها می گویم هرگز در اول راه نگوئید ماشین من چیست، خانه من کجاست و حقوقم چقدراست؟! مدیریت کردن یک شرکت فعال را هنر نیست، اگر توانستید شرکتی که رو به موت است و چیزی ندارد را نجات دهید، هنر کرده اید. برای این کار اول مدیر عامل باید از خودگذشتگی کند و هوس داشتن مادیات را از سرش بیرون نماید و خودش به عنوان دلسوز ترین، صرفه جوترین و با گذشت ترین فرد سازمان الگو شود تا دیگران با او همراه شوند.
اگر در جامعه ی ما صرفه جویی، کم مصرف کردن، داشتن عدالت و تلاش، بیش تر سرلوحه کار مسئولین بود، با این روحیه انقلابی و اجتماعی مردم ایران، اوضاع جامعه خیلی بهتر از این می شد، به شرط این که آغاز حرکت های ارزشمندِ عدالت خواهی و عدالت جویی از سمت مسئولیت دولتی بود و به قول حضرت امام “برای رسیدن به یک ساختار خوب در جامعه، ابتدا راهبران و مسئولین باید از خود آغاز کنند”.
سال ۷۳ دو تشکیلات در شهر صنعتی البرز قزوین راه اندازی نموده و با تلاش اثبات کردم که مدیر خوبی هستم. به همین خاطر پایگاهی برایم بین مهندسین و مدیران ایجاد شده بود و دیگر مرا به عنوان یه دیپلمه نمی دیدند و به من به چشم یکی از مدیران اجتماعی، فرهنگی و صنعتی نگاه می کردند.
شرکتی به نام گروه مدیران البرز را تأسیس نمودم که حدود ۷۰ نفر از مدیران، مدیرعامل ها و متخصصین سهام دار آن بودند. با این موضوعیت که الان دولت در حال فروش واحدها و کارخانجات دولتی است، ما نیز گروهی از این کارخانجات دولتی را خریداری کنیم و در خصوصی سازی سهم سالم و خوبی داسته باشیم.
تصورش را کنید یک شرکت که در آن فقط ۱۱ میلیون تومان سرمایه گذاری شده بود و نه دفتر و هیچ گونه امکاناتی نداشت، باز هم قرعه به نام من افتاد و من بین همه عزیزانی که تحصیل کرده و متخصص بودند، مدیرعامل شرکت گروه مدیران البرز شدم. با همین مبلغ کم شروع به برنامه ریزی نموده و ظرف مدت یک سال و نیم، با کسب ۳۰ میلیون تومان در قالب سرمایه گذاری از سهام دارها، یک کارخانه کوچک تولید شیشه های صنعتی تأسیس نموده و اقدام به ساخت شیشه های کنتور برق کردیم، که در آن روزها بخش عمده ایی از این محصول از کشور آلمان وارد می شد. این کار دانش فنی پیچیده ای داشت و در آن فقط بحث شیشه مطرح نبود. بالاخره موفق به تولید این محصول شدیم و بعد از حدود دو سال شروع به تقسیم سود کردیم. خاطرم هست در آن بُرهه خیلی ها دوست داشتند که مدیر عامل شرکت شوند، درست زمانی که شرکت از بُحران درآمده بود و امکاناتی پیدا کرده بود!!
و اما تاسیس کانون معلولین توانا در سال ۱۳۷۳ نقطه عطف زندگی من بود
قصه از این جا شروع شد که چند نفر از معلولان که با هم ورزش می کردند، تصمیم گرفته بودند یک تشکل ویژه معلولان راه اندازی کنند. آن ها شنیده بودند در تهران جامعه معلولین وجود دارد و می خواستند شعبه ای از آن را در قزوین افتتاح و کنند. آن ها دنبال معلولان موفق می گشتند و برای مشاوره به من مراجعه کردند. خاطرم هست حدود ۲ ساعتی برایشان صحبت کردم و از اهداف اجتماعی و افکاری که راجع به این موضوع داشتم، گفتم. به آن ها گفتم : “من از نوجوانی دوست داشتم کاری استثنایی برای معلولان انجام دهم. دوست نداشتم فقط کمک بلاعوض جمع کنیم تا شکم شان سیر شود، بلکه می خواستم معلول را بازسازی کنیم و به او شخصیت انسانی بدهیم، کرامت و عزتش را حفظ کنیم تا در جامعه به عنوان گدا معرفی نشود. می خواستم مدافع حقوق اجتماعی معلولین باشم. حرف های من برایشان تازگی داشت، به آن ها گفتم اگر می خواهید شعبه انجمن تهران را بزنید یعنی باید کمک بلاعوض جمع آوری کرده و تشکیلات را بگردانید و خدمات بدهید؛ نفس عمل تان حس ناتوانی به معلول می دهد که از ثروتمندان کمک بلاعوض جمع آوری کرده و به معلول بدهید در اصل اسم اش گدایی سیستماتیک (تشکیلاتی) است. در واقع در قالب یک NGO می خواهید همان کار گدایی را انجام دهید. شما باید کار آموزشی کنید. کامپیوتر، هنرهای دستی و مهارت به آن ها بیاموزید. مگر معلولیت یک محدودیت جسمی نیست، چرا شما عنوان می کنید که ما ناتوانیم؟ مگر نه این که انسان از پی محدودیت جسمی سازنده شد، انسان محدود بود و نتوانست پرواز کند، هواپیما ساخت؛ محدود بود نتوانست بار ببرد، وسایل حمل و نقل را طراحی کرد. این درست است که معلولیت یک محدودیت است اما معلول باید سازنده تر باشد، این نگرش غلط NGO ها در جامعه حس غلط به معلول می دهد و نمی گذارد سازنده شوند. سال ۱۳۷۳ هنوز تأسیسNGO ها در جامعه رایج نشده بود و تغییر نگرش جامعه نسبت به معلولیت بسیار حائز اهمیت بود. بنابراین تأسیس این تشکل با این دیدگاه که نباید کمک بلاعوض بگیریم، یک ضرورت به منظور توانبخشی اجتماعی معلولین است.
خلاصه اینکه سال ۷۳ تصمیم به تأسیس کانون گرفتیم. ابتدا کانون به اسم کانون معلولین قزوین ثبت گردید زیرا نمی توانستیم کلمه معلول را حذف کنیم؛ جامعه با این اسم آشنا بود ولی با به کارگیری سیاستی کنار اسم معلول یک پرانتز باز کرده و کلمه توانا را به آن اضافه نمودیم. تصمیم گرفتیم فلسفه و باورمان (انسان از پی محدودیت سازنده شد و هر چه محدودیت در تن بیش تر باشد، انسان باید سازنده تر و تواناتر باشد) را ترویج کنیم؛ بنابراین کانون معلولین توانا را نام گذاری کردیم.
با تشکیل هسته مرکزی کانون، مکانی را با ماهی ۲۵ هزار تومان اجاره کردیم. کتابخانه ای در آن جا ایجاد نموده و به بچه ها گفتیم از خانه هایتان، کتاب خوانده شده برای کتابخانه بیاورید و یکی از عزیزان معلول مسئول کتابخانه شد. برای کسب درآمد هم قرار شد صندوق قرض الحسنه ای تأسیس شود و افراد معلول، سالم و هر کسی که این هدف را باور دارد در این صندوق سپرده گذاری کند تا هم به افراد معلول وام دهیم و هم برای ایجاد کار از رسوب پول در صندوق به عنوان سرمایه در گردش استفاده کنیم؟! اولین سپرده را من و برادرم و خود معلولان گذاشتیم و قرار شد امکانات و لوازم را هم هر فرد به هر میزان که می توانست از خانه اش بیاورد. من آن روزها توانایی اقتصادی نسبتاً خوبی داشتم و می توانستم تدابیری بیاندیشم که معلولان با کمبودهای مادی آغاز نکنند، اما فکر کردم که باید معلولان با توانایی خودشان آغاز کنند.
با توجه به این که اعتبار دولتی نداشتیم و از مردم هم کمک بلاعوض نمی گرفتیم، کار را شروع کردیم و اولین کار در حوزه درآمدزایی انجام شد و کار فروش بلیط نمایشگاه بازرگانی قزوین را که از سوی اداره صنایع قزوین برگزاری شده بود، به عهده گرفتیم. در کانون کارگاه جوراب بافی، کارگاه سیم پلمپ، کارگاه بسته بندی سرامیک و … را تأسیس کرده و گاهی اوقات هم نیرو تربیت و به کارخانه ها اعزام می نمائیم. هم چنین با اخذ پروانه انتشار از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مجله پیک توانا را در قالب ماهنامه سراسری منتشر کردیم.
به مرور شروع نمودیم تا عزیزان معلول در زمینه ی های مختلف به خصوص مدیریت تربیت و پرورش داده شوند و حاصل آن این شد که امروز همه مسئولان کانون معلولین همه معلول هستند و هر کدام شرح کار و وظیفه دارند و در زمینه های مختلف آموزشی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و…. فعالیت می کنند و خوشحالم که این کانون تاکنون ریزش و یا انشعاب نداشته و مدیریت به عهده خود معلولین است.

کانون هر روز بهتر از دیروز
چندی پیش کانون معلولان در شهر صنعتی لیای قزوین اولین کارخانه خود را افتتاح کرد که واحد ترانس کانون به آن جا منتقل شد. واحدی که بسیاری از قطعات آسانسورها و ترازوهای دیجیتال و غیره… که بردهایشان را صنایع الکترونیک توانا تولید می کند. همه ی این ها را گفتم تا به این جا برسم که سایت ایران توانا، فعالیت های کانون را در همه ی زمینه های هنری، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، ورزشی، خدمات، درمان و آموزش و … را به طور مرتب منعکس می نماید.
بزرگ ترین تفاوت کانون معلولین توانا با دیگر تشکل ها این است که تاکنون هیچ NGO ای وجود نداشته که کمک بلاعوض دریافت نکند. اما کانون خودش کارآفرین است، ایجاد شغل می کند و هزینه های خودش را پوشش می دهد و سودش را هم در جهت توسعه اهداف کانون به کار می گیرد و این همان اثبات توانایی معلولان است. تفاوت دیگر این است که صحیح ترین تعریف و فلسفه فکری را نسبت به معلولین دارد و بزرگ ترین هدف اش تغییر نگرش جامعه نسبت به معلولین و آگاه سازی معلولین از حقوق خود و دفاع از حقوق اجتماعی معلولین است. حتی اخیراً بعضی از این عزیزان از ناحیه کانون کارشناس و مشاور و متخصص در ارگان های دولتی محسوب شده و دولت را در بازنگری قانون جامعه معلولین و ارائه آن به مجلس یاری نموده اند.
از برنامه های آینده کانون تشکیل یک شرکت تولیدات تجهیزات کمک توانبخشی معلولین است که جایش در ایران بسیار خالیست و دوست داریم برای چشم انداز کانون خیلی فراتر از این ها در زمینه های آموزشی و دفاع از حقوق معلولین کار کنیم. در اصل سعی داریم ابتدا معلول را به توانایی هایش واقف کنیم و این باور در او ایجاد شود که او تواناست و پس از آن او را از حقوق اجتماعی خودش آگاه سازیم و بدانند که دولتمردان باید بستر رشد را برایشان فراهم سازند و به نظرم این بزرگ ترین کاری است که می توانیم انجام دهیم.
همیشه خداوند را بهترین و بزرگ ترین مدیر می دانم و اعتقاد دارم اگر کسی می خواهد در مدیریت موفق باشد، باید در جهان و نظم و ترتیب اش دقت نماید. ما می توانیم صفات خدا را به عنوان یک مدیر توانا، عالم و دانا داشته باشیم. در اصل صفات او باید در یک مدیر هم تجلی پیدا کند، زیرا سرنوشت انسان ها در سیستم ها به دست مدیرها رقم می خورد و این مدیران چون خلیفه خدا بر روی زمین هستند، باید صفات خدا هم در آن ها وجود داشته باشد. در مدیریت خداگونه حکم مدیران بر روی دیوارها نمی خورد، حکم مدیر بر دل ها می خورد و هرگاه دیدید مدیری دوست داشتنی است و دیگران او را باور دارند، شک نکنید که او در مدیریت اش در حد زیادی از صفات خداوندی استفاده کرده است.

…. و فیروز که نیازی به تبلیغ ندارد
همیشه باور داشتم باید کار بزرگی را انجام دهم و به عنوان یک توانمند اقتصادی فعالیت کنم و در پرتو توانمندی اقتصادی به اهداف اجتماعی ام دست بم.
همیشه فکر می کردم نباید سرمایه را در جهت بساز و بفروشی، خرید زمین و … به کار گیریم و شب بخوابیم به امید این که صبح گران تر شود تا بفروشیم.همیشه در پی این بودم که یک تولید کننده خوب و یک کارآفرین باشم
یک فعال اقتصادی وقتی در جامعه شغل ایجاد می کند، در اصل یک تولید کننده است و باید در سنگر تولید درآمد سرانه یک کشور را بالا ببرد، اما دلم می گیرد از این که از ناحیه دولت برای سرمایه داران و صاحبان سرمایه این بستر آماده نیست؛ یعنی آن کسانی که باید بزرگ ترین راهنما و مشخص کننده مسیر باشند، فکرشان متفاوت است و سرمایه گذاری را بیش تر روی دلار، طلا و یا زمین می پسندند. این بستر سازی کلی را باید دولت انجام دهد تا سرمایه دار جهت بگیرد، اما افرادی هم هستند که خودشان را به زحمت و ریسک می اندازند و به دنبال این هستند که سرمایه و کسب و کار را در سنگر تولید ایجاد کنند و منشاء خیر شوند. برای ایجاد اشتغال و کار تولیدی بیش تر تلاش می کنند.
فیروز ابتدا یک شرکت دولتی بود که سال ۱۳۵۳ تأسیس شده بود. آن زمان اسم اش شرکت جانسون اند جانسون ایران بود که ۴۹ % برای جانسون آمریکا و ۵۱ % برای سرمایه داران ایرانی بود. پس از انقلاب این شرکت در اختیار بنیاد مستضعفان بود و بنیاد آن را سال ۱۳۷۹ به مزایده گذاشت. من و اعضای گروه مدیران که این شرکت را با هدف خرید شرکت های دولتی و زنده نگه داشتن آن ها ایجاد کرده بودیم در مزایده شرکت کردیم. هم شرکت گروه مدیران و هم سهام داران شرکت گروه مدیران خریدار شدند و من نیز که یکی از سهام داران شرکت گروه مدیران بودم، هم به صورت شخصی و هم از طرف شرکت گروه مدیران سهام خریداری نمودم. پس از آن به مرور در این ۱۰ سال سهام دیگر عزیزان و سهام گروه مدیران را خریداری کردم و در حال حاضر نیز سهام دار عمده این شرکت هستم و سال هاست که مدیر عامل فیروز ام. این شرکت در ابتدای کار فعالیت چندانی نداشت زیرا دولتی اداره شده بود و فقط ۵ قلم جنس تولید می کرد. در مجموع حدود ۳۴ نفر پرسنل در دفتر مرکزی و کارخانه داشت. در طول این مدت تولیدات این شرکت را از ۵ قلم جنس نزدیک به ۷۰ قلم جنس رسانده و ۳۴ نفر نیروی انسانی را به حدود ۶۰۰ نفر افزایش داده ام.
هم چنین واحد تحقیق و توسعه (R&D) شرکت را ایجاد کردم. ایزو را در شرکت راه اندازی نموده و شبکه اطلاعاتی یکپارچه IT را ایجاد کرده ایم. تولید و دیگر بخش ها را توسعه داده و یکی از کارهای بسیار مهمی که انجام دادم توسعه بازار فروش محصولات بود که کار ساده ای نبود؛ زیرا رقبای خارجی زیادی در زمینه شوینده ها حضور داشتند که خوشبختانه تاکنون ما در رقابت با دیگر برندهای خارجی موفق بوده ایم.
اعتقاد دارم برند از آن یک نفر نیست، بلکه سرمایه ی ملی است. اگر امروز از فیروز سخن می گوئیم، فیروز برای موسوی نیست فیروز یک برند ملی است، اگر فیروز و محصولات اش که مخصوص پوست و موی کودک و بزرگسال است وجود نداشت، به جای آن مردم از چه باید استفاده می نمودند؟ آیا برند دیگری برای کودک داریم؟ پس فیروز یک سرمایه ملی است که مانند کوه در برابر برندهای خارجی ایستاده و کیفیت محصول اش اطمینان قلبی را در دل هموطنان ما ایجاد کرده و آن ها با اطمینان خاطر از محصولات ما استفاده می کنند. از آن جایی که محصولات فیروز خاص کودکان است، مادرها و پدرها و حتی بزرگسالان که زمانی کودک بودند با محصولات ما یک رابطه عاطفی و نوستالوژیک دارند. برند ما برندی است که جایگاه اش در قلب هاست و تنها یک آرم و نشانی نیست که سهم از چشم ها داشته باشد. هرگز اجازه نداده ام که با عدم کیفیت دل های مردم مکدر شود، بلکه مشتری با محصولات ما یک رابطه عاطفی دارد و ارزش ملی آن از جایگاه خاصی برخوردار است.
نکته مهم دیگری که باید بگویم این است که، اگر اروپا به دنبال اتوماسیون، خیز برداشته است به این دلیل است که نیروی انسانی کم دارد و هزینه کارگر گران است، ولی ما با رشد جمعیت مواجه هستیم. ما انسانی فکر می کنیم و تعصب ملی داریم و مطابق با شرایط اجتماع خودمان کار و تولید می کنیم. بنابراین شرایط جامعه ما اجازه نمی دهد که دستگاه اتوماسیون بیاوریم و جوانان ما در خیابان بیکار باشند، چرا که بیکاری باعث خودکشی، افسردگی روحی و طلاق می شود و معتقدم کارهایی که می شود یک نیروی انسانی انجام دهد چرا باید اتوماسیون کنم؟! مگر این جا اروپاست؟! من کار را به دست پرسنل می سپارم و شغل ایجاد می کنم و باورم این است که در شرایط کنونی جامعه، ایجاد اشتغال جهاد در راه خداست.
در حال حاضر ۸۵ % از نیروهای تولیدی ما معلول هستند یعنی ۱۷۰ نفر معلول داریم، نزدیک به ۲۵ نفر نابینا و کم بینا هستند. کارخانه ساده ای نیست، محصولاتی تولید می شود که با پوست و موی کودک سر و کار دارد و حتماً باید با کیفیت بالا باشد.
اگر خوانندگان مجله یک فعال اقتصادی باشند، مطمئناً این سوال در ذهن شان ایجاد می شود که در این صورت قیمت تمام شده محصولات بالا می رود!!! دستگاه اتوماسیون بیاور، کم تر هزینه کن، بالا رفتن قیمت تمام شده را چطور توجیه می کنید؟

قرار دادی که با خدا امضا کردم
من به این وعده خدا باور قلبی دارم که “اگر تو به بندگان من رحم کنی، من هم به تو رحم خواهم کرد”.
من این قرارداد را باور دارم، در این جا با عدم اتوماسیون نمودن خط تولید یقیناً قیمت تمام شده بالاتری خواهم داشت و از این رو با سود کم تر برخوردار خواهم شد، اما به بندگان خدا رحم می کنم تا آمار طلاق، خودکشی و اعتیاد پائین آید، آیا وعده خدا ممکن است عملی نشود؟! مطمئناً خداوند نیز به من رحم می کند، درست است قیمت تمام شده ام بالا رفته اما رحم خدا و برکت در کار را به خداوندی خودش قسم که دیده ام.
تصور کنید یک نابینا از صبح تا شب در خانه چه باید کند؟! اما حالا سرویس به در خانه اش می رود، او را به کارخانه می آورد و او با افتخار کار می کند و درآمد دارد؛ آیا دل این عزیز را خوش کردن و او را شاغل نمودن به همه نعمت های خداوند ارجح نیست؟
آیا امکان دارد خداوند زیر وعده اش بزند؟؟!
من از سود مادی ام می گذرم و به سود معنوی می رسم، گرچه سود مادی هم الحمدالله در آن هست.
به مسئولین امر هم توصیه ای دارم و آن این که: در اروپا و کشورهای پیشرفته ی دنیا صاحبان کسب و کار معلولین را در قبال حمایت های آن چنانی دولت، سر کار می برند؛ شاید هیچ کدام از آن ها به این موضوع که من به معلولین رحم کنم و خداوند به من رحم خواهد کرد، اعتقاد نداشته باشند، اما آن ها طبق قانون عمل می کنند. در داخل کشور ما نیز همه ی انسان ها مطمئناً این طور فکر نمی کنند و معلولین را سر کار نمی برند. آن ها قانون و کنوانسیون حقوق معلولین را رعایت می کنند و براساس آن عمل می ایند. بنابراین اکنون که همه صاحبان کسب و کار این گونه کار نمی کنند و دولت هم جذابیت ایجاد ننموده است، معلولین چگونه شاغل شوند؟ در کشورهای پیشرفته بیمه سهم کارفرما و دیگر چیزها را دولت می پردازد و صاحب کسب و کار راب می شود تا از معلولان در کارگاه ها استفاده کند، ولی در مملکت ما دولت متأسفانه قوانینی جهت جلب نظر کارفرمایان برای جذب معلولین در واحد های تولیدی ندارد.
متأسفانه دولت و مسئولان دولتی با خوش بینی صحبت می کنند، دل هایشان از انسان دوستی موج می زند، اما طرح و برنامه ای ندارند. کاش دولتمردان بدانند که کنوانسیون بین المللی چه مسئولیتی روی دوش شان گذاشته تا آن ها حمایت ها و مسئولیت های خود را به شکل قانون در بیاورند و اجرا کنند. ولی با صراحت می گویم که ما حتی بیمه سهم کارفرما را هم که قانون موظف کرده دولت پرداخت نماید، دریافت نکرده ایم. بنابراین طبیعی است که دیگران از واگذاری اشتغال و جذب معلولان استقبال نمی کنند.
من به دولت کریمه جمهوری اسلامی ایران توصیه می کنم: معلولین متأسفانه امروز به استضعاف کشیده شده اند، لطفاً به حقوق قانونی آن ها بپردازید و اگر این دولت قرار است که مستضعفین را حاکم زمین کند، در همین زمینه توجه خاصی کرده تا طعم شیرین جمهوری اسلامی ایران که باید مستضعفین حاکم جامعه شوند را بچشیم.
من به دولتمردان توصیه می کنم بیائید به حقوق معلولین احترام بگذارید تا این عزیزان سرکار بروند و از طرفی از صاحبان سرمایه و کسب و کارها دعوت می کنم بیایند و شرکت فیروز را ببینند که معلولیت مانع از انجام کار معلولین نمی شود.
و حرف آخر این که معلولان باید شغل داشته باشند تا با داشتن زندگی مستقل رنج معلولیت را تحمل کنند و در انتظار کمک بلاعوض یا دریافت مبلغ کمی نباشند.