محمد یونس متفکر بزرگ بنگلادشی، یکی از پیشروان مبارزه با فقر در جهان است. وی با تاسیس بانک گرامین توانسته است بر خلاف تصور نظام بانکداری موجود، به حدود هشت میلیون فقیر بنگلادشی (اکثرا زن)، وامهای خرد (بدون هرگونه وثیقهگذاری) اعطا و نقش مهمی در کاهش فقر در کشورش ایفا کند. جالب است بدانید، میزان بازپرداخت وام در این بانک نزدیک به ۱۰۰ درصد است. ایدهها و تفکرات محمد یونس، وی را به یکی از متفکرین بزرگ جهان در حوزه اقتصاد و کسب و کار تبدیل کرده است به طوری که از نظر موسسه Thinkers50 (موسسهای که به رتبهبندی متفکرین جهان در حوزه اقتصاد و بیزینس میپردازد) در سال ۲۰۰۹، وی ششمین متفکر بزرگ دنیاست. همچنین یکی از مروجین اصلی مفهوم نوظهور «کسب و کار اجتماعی (Social Business)» در جهان نیز خود یونس بوده است.

تمام کتابها و مقالات معروف و آکادمیک چاپ شده در حوزه “نوآوری اجتماعی” متفق القول، تجربه گرامین محمد یونس را بزرگترین و موفقترین نمونه از این دست در سه دهه اخیر جهان میدانند. کتاب Banker to the Poor که اکنون در ایران و تحت عنوان «بانک تهیدستان» در انتشارات دنیای اقتصاد ترجمه شده، از نظر بزرگترین سایت و فروشگاه کتاب در جهان، آمازون (www.amazon.com)، همواره جزو ۳۰ کتاب پر فروش در حوزه توسعه و رشد اقتصادی بوده است.

این کتاب، خاطرات یونس درباره چگونگی متحول شدن زندگی اش در جهت کمک به فقیران است و میتواند از سه منظر برای خوانندگان ایرانی حائز اهمیت باشد:

۱- آشنایی با چالشهایی که یونس و همکارانش در ایجاد نوآوری اجتماعی بزرگ خود (تاسیس بانک گرامین و معرفی مفهوم وام خرد و همچنین مفهوم کسب و کار اجتماعی) با آن مواجه شدهاند.
۲- آشنایی با سازو کارهایی که وام خرد (هسته اصلی بانکداری در گرامین) و نیز کسب و کار اجتماعی بر آن بنا شده است.
۳- آشنایی با راهنماییهای ارزشمند دیگری که یونس به هر کس که خواهان پیوستن به وی در حذف فقر و فرستادن آن به موزههاست، عرضه میکند.
لشکر گرسنگان
اما راز موفقیت یونس چیست؟ شاید بهتر باشد پاسخ این سوال را از زبان خود یونس بشنویم: در سال ۱۹۷۴، بنگلادش دچار یک قحطی سراسری شد. دانشگاهی که من به عنوان مدیر دانشکده اقتصاد در آنجا مشغول خدمت و تدریس بودم، در جنوب شرقی کشور و در فاصلهای بسیار دور از مرکز قحطی واقع شده بود. از این رو در اوایل، اخبار روزنامهها در مورد گرسنگی و مرگ و میر در روستاهای دور افتاده شمال کشور، توجه ما را چندان به خود جلب نمیکرد. اما ناگهان در ایستگاههای راهآهن و اتوبوس پایتخت بنگلادش، یعنی شهر «داکا»، مردمیاسکلت گونه ظاهر شدند. چیزی نگذشت که این جمعیت اندک، تبدیل به انبوهی از مردم شد. مردم گرسنه، همهجا دیده میشدند. آنها اغلب اوقات بهگونهای بیحرکت نشسته بودند که اگر کسی به آنها مینگریست، نمیتوانست از زنده یا مرده بودنشان مطمئن باشد. همه آنها، مردان، زنان، و کودکان، به شکل هم درآمده بودند. افراد پیر همچون کودکان و کودکان همچون افراد پیر به نظر میآمدند.

در انتظار مرگ بر پلههای ورودی
مردم گرسنه، هیچ شعاری در اعتراض به وضعیت خود سر نمیدادند. آنها حتی از ما، یعنی مردم سیر شهری، تقاضای هیچ کمکی نداشتند. آنها فقط با سکوت تمام بر روی پلههای ورودی خانههای ما میخوابیدند و انتظار مرگ را میکشیدند.
قبل از آنکه این وقایع را از نزدیک مشاهده کنم، هیجان بسیار زیادی در آموزش تئوریهای اقتصادی به دانشجویان، در خود احساس میکردم، تئوریهایی مشهور و برجسته که گفته شده بود میتوانند همه مسائل و مشکلات اجتماعی را به شکل هوشمندانهای علاج و درمان کنند. اما در سال ۱۹۷۴ و پس از مشاهده شرایط وحشتناک قحطی در بنگلادش، فکر کردن به ادامه فعالیت آکادمیک باعث میشد سراسر وجودم سرشار از اضطراب شود. مرتب از خود میپرسیدم که این تئوریهای پیچیده اقتصادی چه فایدهای خواهند داشت وقتیکه مردم بسیاری در ورودی و کنارههای راهروی دانشگاه محل تدریس من، در حال مرگ بودند؛ آن هم مرگی وحشتناک بر اثر گرسنگی.

از فیلمهایهالیوودی تا خیابانهای فقر زده بنگلادش
درسهای من بیشتر شبیه فیلمهای آمریکایی بودند، فیلمهایی که در آنها همیشه شخصیتهای خوب پیروز میشوند. اما هنگامیکه از کلاس و فضای نسبتا مرفه حاکم در محیطهای آکادمیک بیرون زدم، تازه آن زمان بود که با واقعیتهای موجود در خیابانهای شهر روبرو شدم؛ جایی که برخلاف فیلمهای آمریکایی، شخصیتهای خوب بیرحمانه از بین میرفتند و شکست میخوردند و جایی که زندگی روزمره، هر روز بیش از دیروز رو به وخامت میگذاشت و فقیران هر روز فقیرتر میشدند.
در تئوریهای اقتصادی کلاس من، هیچچیزی شبیه به زندگی پیرامونمان وجود نداشت. من چگونه میتوانستم به دانشجویانم بگویم داستانهای واقعی پیرامون زندگی خود را به نام «اقتصاد» باور کنند؟ میخواستم از زندگی دانشگاهی و آکادمیک خود رها شوم. نیاز داشتم تا از این تئوریها و کتابهای درسی فرار و «اقتصادِ» زندگی یک فقیر را در واقعیت و از نزدیک کشف کنم.
شاید خوش شانس بودم که روستایی به نام «جبرا» در نزدیکی دانشگاهم قرار داشت. نزدیکی روستای فقیر جبرا به من، این روستا را به نمونهای کامل برای سیر مطالعاتی جدیدم تبدیل کرد. تصمیم گرفته بودم از نو، تبدیل به یک دانشجو شوم ولی این بار مردم جبرا استادان من باشند. با خود عهد بستم تا آنجا که امکان دارد در خصوص دهکده به یادگیری بپردازم. در آن سالها، نظام آموزشی رایج در دانشگاهها فاصلهای بسیار عمیق میان دانشجویان و واقعیات زندگی در بنگلادش ایجاد کرده بود. از این رو میخواستم بهجای تدریس کتابهای معمول، به دانشجویان خود یاد دهم که چگونه زندگی یک فقیر بنگلادشی را درک کنند.
واقعیت آن است که وقتی همچون یک پرنده، به زمین از بالا نگاه میکنید و میپندارید که در کف دستانتان قرار دارد، تکبر شما را فرا خواهد گرفت و دیگر درک نخواهید کرد که بسیاری از چیزها از فاصله دور، مبهم و درهالهای از مه دیده خواهند شد. اما در عوض، من سعی کردم همچون یک کرم، زمین را از نزدیکترین فاصله ممکن ببینم. امیدوار بودم اگر فقر را از نزدیک مطالعه کنم، درک عمیقتری از آن به دست آورم.

آبی آبی، سرخ سرخ
همچنین شاید تعجب کنید که محمد یونس برخاسته از خانوادهای شیعه است:
«… من عاشق مادرم بودم و قطعا او کسی بود که توجه همه را به خود جلب میکرد. من هرگز داستانها و آوازهایش را نظیر داستان غمانگیز کربلا فراموش نمیکنم. هر سال و در ماه محرم از او میپرسیدم: «مادر، چرا یک طرف آسمان سرخ است و طرف دیگرش آبی؟» و او جواب میداد: «آبی برای حسن(ع) است و قرمز برای حسین(ع)». باز میپرسیدم: «حسن(ع) و حسین(ع) چه کسانی هستند؟ و او باز پاسخ میداد: آنها نوادگان پیامبر(ص) و نور چشمان او بودند. سپس مادر، ماجرای شهادت آن دو را برای ما تعریف میکرد، به آسمان اشاره میکرد و میگفت که سمت آبی آسمان برای حسن(ع) و سمت سرخ برای حسین(ع) است.

مسوول گروه، در آخر صف وام
اما چگونه میتوان بدون دریافت هرگونه وثیقه فیزیکی، از بازپرداخت وام وام گیرندگان اطمینان یافت؟ راه حل نوآورانه یونس، دریافت وثیقه اجتماعی از وام گیرندگان از طریق تشکیل گروههای پنج نفره است:
«من و همکارانم، آرام آرام ساز و کار اولیه خود در گرامین را توسعه میدادیم. البته در این مسیر، اشتباهات فراوانی نیز مرتکب میشدیم. ما همواره سعی میکردیم همزمان با رشد و پیشرفت پروژه، رویههایمان را تغییر دهیم. برای مثال وقتی فهمیدیم که وجود یک «گروه حامی» برای هر وامگیرنده، موضوعی حیاتی و الزامیدر موفقیت عملیات بانک محسوب میشود، برای هر درخواستکننده وام یک شرط الزامی قرار دادیم؛ وی برای دریافت وام، ابتدا باید به یک گروه متشکل از افراد همفکر و دارای شرایط اجتماعی-اقتصادی مشابه ملحق شود. بهعلاوه، از آنجا که متقاعد شده بودیم اگر این گروهها را خود وامگیرندگان تشکیل دهند و اداره کنند اتحاد و انسجام درونی بیشتری خواهند داشت، از هرگونه دخالت در مدیریت آنها خودداری کردیم. اما از طرف دیگر، مشوقهایی نیز تعریف کرده بودیم تا اعضای گروه را تشویق کند که به یکدیگر در موفقشدن کسبوکارهایشان کمک کنند.
به طور کلی، عضویت در یک گروه، نه تنها موجب بهوجود آمدن فرهنگ حمایت و مراقبت اعضا از یکدیگر میشود، بلکه الگوهای رفتاری غیرمعقول و دمدمیمزاج تکتک اعضا را نیز متعادل میکند و هر وامگیرنده را در فرآیند وامگیری قابل اعتمادتر میسازد. در واقع فشارهای پنهان و ظریف (و گاه آشکار و شدید) وارد بر هر عضو گروه از طرف همگروهیهای خود، او را هم راستا با اهداف کلی برنامه حفظ میکند. از طرف دیگر، حس رقابتی که درون هر گروه و میان گروهها بوجود میآید، هر عضو را تشویق میکند تا خود را به فردی موفق تبدیل کند.
بنابراین، انتقال وظیفه «نظارت بر هر عضو جدید» از بانک به خود گروهها، نه تنها حجم کاری بانک را کاهش میداد بلکه باعث افزایش اعتماد به نفس هر یک از وامگیرندگان نیز میشد. همچنین از آنجا که این گروه بود که درخواست وام هر عضو را تأیید میکرد، خود گروه نیز مسوولیت اخلاقی وام را به عهده میگرفت و اگر عضوی به مشکل یا دردسر میافتاد برای کمک به او پیشقدم میشد.
البته در جبرا، سازماندهی گروهی وامگیرندگان، چندان آسان هم نبود. یک وامگیرنده، در ابتدا مجبور بود فرآیند اخذ وام را به تنهایی شروع کند و سپس چگونگی کار بانک را برای یک فرد دیگر نیز توضیح دهد؛ فرآیندی که برای یک زن روستایی، میتواند کاملا دشوار و سخت باشد. یک زن روستایی، معمولا لحظات دشواری را در متقاعد کردن دوستانش پیشرو دارد؛ دوستانی که به احتمال فراوان، وحشت زده، مشکوک و مرددند و یا از سوی شوهرانشان، در استفاده از هرگونه پولی منع شدهاند. اما سرانجام، یکی از آنها (تحت تاثیر اقداماتی که گرامین برای خانواده یک زن روستایی دیگر انجام داده است) جرأت و شهامت پیوستن به گروه را در خود پیدا میکند.
اکنون این دو نفر، در کل روستا به جستجوی نفر سوم، چهارم و پنجم میپردازند. در نهایت، هنگامیکه گروهی پنج نفره شکل گرفت، بانک وام خود را به دو نفر از اعضای گروه اعطا میکند. اگر این دو نفر بتوانند در شش هفته، اقساط خود را بهطور منظم بازپرداخت کنند، دو عضو دیگر گروه هم خواهند توانست از بانک، تقاضای وام کنند. مسوول گروه، معمولا آخرین وامگیرنده از میان پنج عضو است.
اما اغلب اوقات، درست زمانیکه گروه کامل به نظر میرسد، ناگهان یکی از پنج عضو گروه عقیده خود را تغییر میدهد و میگوید: «نه! من نمیتوانم. شوهرم قطعا با این کار موافقت نخواهد کرد. او هیچ تمایلی به پیوستن من به بانک ندارد» و عقبگرد گروه شروع و به چهار، سه و یا حتی به همان نفر اول متلاشی میشود. اکنون آن نفر اول مجبور است تا کل فرآیند تشکیل گروه را دوباره از نو آغاز کند…»

فرار از فقر؛ شاه کلید در دستان کیست؟
نگاه یونس به موضوع فقر و چرایی فقیر بودن عده زیادی از مردم نیز بسیار جالب توجه است:
من به شدت معتقدم که هر فردی دارای یک نوع مهارت ذاتی است که من به آن «مهارت بقا» می‏گویم. در واقع افراد بیبضاعت و فقیر به این که ما بگوییم چگونه زنده بمانند، نیازی ندارند و خودشان می‏دانند چطور این کار را انجام دهند. بنابراین، ما نیز در گرامین، بهجای اتلاف وقت برای آموزش مهارت‏های جدید به آنها تلاش کردهایم تا از مهارت‏های موجود در خودشان حداکثر استفاده را ببریم. در واقع با فراهم کردن سرمایه برای افراد فقیر، میتوان به سرعت شاهد بالفعل شدن مهارت‏های آنها نظیر بافندگی، شالیکاری، دامداری و دستفروشی بود. آماده سازی یک سرمایه اولیه برای فقرا، همچون کلیدی برای گشایش توانمندی‏های آنان است. اغلب اوقات، خود وام‏گیرندگان اقدام به آموزش مهارت‏های جدید به یکدیگر میکنند و جالب اینکه این کار آموزش را بسیار بهتر از ما انجام می‏دهند.
اگر به دنیای واقعی بروید، می‏بینید که فقرا بهدلیل ضعف آموزش فقیر نیستند بلکه علت فقر آنها این است که نمی‏توانند عایدی کار خود را حفظ کنند. آنها هیچ سرمایهای دراختیار ندارند و تنها «دارا بودن سرمایه» است که به افراد، قدرت فرار از فقر را می‏دهد. اما آنها چرا نمی‏توانند سرمایه‏ای برای خود داشته باشند؟ در پاسخ باید گفت که زیرا هیچکس امکان دسترسی به آن را برای آنها فراهم نمی‏کند چراکه آنها را شایسته دریافت سرمایه نمیداند…»

افقهای دید بلندتر
اما چرا از نظر یونس، زنان از اولویت بیشتری برای دریافت وام برخوردارند؟
خود او این گونه پاسخ میدهد: هرچه بیشتر به زنان فقیر وام میدادیم، بیشتر پی میبردیم که وام اگر به یک زن داده شود، سریعتر از هنگامیکه همان وام به یک مرد داده شود، میتواند در زندگی فقرا تغییر ایجاد کند. اگرچه آنها نمیتوانند بخوانند یا بنویسند و به ندرت اجازه دارند تنها از خانه خارج شوند اما با این وجود، افق دید بلندتری دارند و آمادهاند تا برای رها کردن خود و خانوادههایشان از حصار فقر، کار و تلاش بیشتری انجام دهند. آنها توجه بیشتری از خود نشان میدهند، کودکان خود را برای یک زندگی بهتر آماده میکنند و در مقایسه با مردان، در عملکرد خود ثابتقدمتر هستند. به محض اینکه یک مادر فقیر، شروع به کسب درآمد میکند، رویاهای او حول موفقیت کودکانش متمرکز میشود.
پس از کودکان، اولویت دوم یک زن، خانه اوست. یک زن فقیر، در صورتی که سرمایه بیشتری داشته باشد، مایل است اسباب و لوازمیبرای آشپزخانه خریداری کند، سقف مستحکمتری برای خانه بسازد، و یا تختی برای خود و خانوادهاش تهیه کند. اما یک مرد، مجموعه اولویتهای بسیار متفاوتی دارد. یک پدر فقیر، به محض آنکه درآمد اضافهای به دست آورد، توجه خود را بیشتر بر روی نیازهای خود متمرکز میکند. بنابراین، پولی که از طریق زن وارد خانه شود، منافع بیشتری برای کل خانواده به همراه خواهد داشت.
از نظر ما، در هر گونه توسعه اقتصادی (با هدف بهبود استاندارد زندگی، کاهش فقر، ایجاد فرصتهای اشتغال، و کاهش نابرابری) بهتر است از طریق زنان اقدام شود؛ نه تنها به این خاطر که زنان بخش اعظمیاز جمعیت فقرا و بیکاران را تشکیل میدهند، یا از این جهت که از نظر اقتصادی و اجتماعی در وضع نامساعدی قرار دارند، بلکه از این حیث که با آمادگی و موفقیت بیشتری سعادت و رفاه کودکان و مردان خود را بهبود میبخشند. مطالعاتی که وامگیرندگان مرد و زن را در چگونگی استفاده از وام خود مورد مقایسه قرار میدهند، همواره بر این موضوع اذعان کردهاند.

سپاه زبده ضد فقر
از نظر یونس، آموزش، یکی از کلیدیترین عوامل موفقیت تجربه گرامین بوده است. اما اشتباه نکنید! منظور یونس از آموزش، آموزش فقرا نیست؛ چراکه از نظر او، فقرا خود مخزنی از ایدههای کارآفرینانهاند و صرفا نیازمند سرمایهای اندکند تا بتوانند ایدههای خود را شکوفا کنند؛ از نظر یونس، این کارکنان گرامین هستند که باید تا توانمندشدن برای رویارویی با دشواریهای پیش رو آموزش ببینند:
کار کردن در بانکی که برای فقرا فعالیت میکند، کاری بسیار تخصصی است، از برنامهریزی و طراحی فعالیتهای بانک گرفته تا چگونگی ارتباط چهره به چهره با افراد فقیر. اغلب بازدیدکنندگان از گرامین از ما میپرسند: «چه چیزی باعث شده که کارمندان و مدیران گرامین، اینقدر از دیگر افراد جوان متمایز باشند؟ چرا آنقدر به کار خود، آن هم در چنین شرایط سخت و دشواری علاقه دارند؟». به اعتقاد من، پاسخ این سوال، در برنامهی آموزشی کارکنان بانک نهفته است. هنگامیکه صحبت از آموزش در یک برنامه ضد فقر میشود، برای اغلب افراد، «آموزش مهارتهای جدید» به فقرا تداعی میشود. اما در گرامین، ما آموزش رسمی بسیار کمی به وام گیرندگانمان ارائه میدهیم. در عوض، ما به آموزش کارکنان خود میپردازیم تا آنها را به یک سپاه زبده ضد فقر تبدیل کنیم.

غوطه ور در فرهنگ فقرا
ما هر کارمند جوان و تازه وارد را، ابتدا در فرهنگ گرامین و در فرهنگ فقرا غوطهور میکنیم و سپس به او این نکته را آموزش میدهیم که او باید بتواند استعدادهای بالقوه و کشف نشده هر فرد فقیر و درمانده را به فعل و عمل تبدیل کند. بنابراین در گرامین، آموزش کارکنان، آموزشی ساده اما سخت و عمیق است و بخش عمده آن، بهصورت خودآموز انجام میگیرد. در این آموزش، هیچ جزوه مطالعاتی یا نرمافزار کمک آموزشی یارانهای وجود ندارد. ما به این نکته مهم رسیدهایم که خود روستاهای بنگلادش، بهتر از هر کتابی که تصور شود، میتوانند در مورد زندگی فقرا به مدیران جوان ما آموزش دهند. در طی این دوره آموزشی، ما آنها را تشویق میکنیم به نقد هر آنچه میبینند بپردازند و برای بهبود و تغییر رویههای موجود، به ارائه طرحهای پیشنهادی خود اقدام کنند.
بر خلاف کارکنان بانکهای تجاری، کارکنان گرامین، خود را معلم میپندارند و این پندار ناشی از آن است که آنها به وام گیرندگانشان کمک میکنند تا استعدادهای بالقوه خود را کشف کنند و بسیار فراتر از گذشته گسترش دهند. من نیز خود را معلم میپندارم. بسیاری از مقامات ارشد گرامین، دانشجویان قبلی من در دانشگاه هستند و من خوشحالم که آنها بیشتر از آنکه مرا رئیس خود بدانند، معلم خود میدانند. اگر رئیس بودن مهم باشد، آنگاه افراد به طور رسمیبا یکدیگر تعامل خواهند کرد، اما اگر معلم بودن مهم باشد، روابط افراد با یکدیگر، غیر رسمی و حتی معنوی خواهد بود و هر فردی میتواند در خصوص مسائل و ضعفهای خود با آزادی بیشتری صحبت کند و اشتباهات فردی خود را بدون ترس از عواقب اداری آن بپذیرد؛ این در حالی است که کارمندان بانکهای دیگر، برای انجام کار خود، به دفاتر، پوشهها، میزها و تلفن خود وابستهاند و بدون این لوازم پشتیبانی، احساس سردرگمی میکنند. اما شما میتوانید همه چیز یک کارمند گرامین را از او بگیرید و او از صمیم قلب همچنان مانند یک معلم به کار خود ادامه دهد.
اگر شما هم جزو آن دسته از افرادی هستید که رویاهای بزرگی برای تغییر جامعه پیرامونی خود دارید و معتقدید که نظامهای اقتصادی اجتماعی موجود، توان حل مشکلات فعلی جامعه را ندارند، حتما از خواندن خاطرات یونس لذت خواهید برد و افقهای تازهای پیش روی تحقق رویاهای خود خواهید یافت.

tohidastan

 

 

 

 

 

 

نویسنده کتاب: محمدیونس-برنده جایزه نوبل

ترجمه: علی بابایی، سهیل پورصادقی حقیقت، علیرضا خیری، زهرا عنایتی